آنگاه که در میان قاب پنجره
منتظر دیدن باران بودم،
تو را دیدم.
آنگاه که در فضای سبز جنگل
منتظر شنیدن صدای پرندگان بودم،
صدای تو را شنیدم.
آنگاه که در میان بوستانهای رنگارنگ
منتظر بوییدن گلهای بهاری بودم،
بوی تو را احساس کردم
و آنگاه که در میان برفهای سفید و مخمل گون
منتظر احساس سرمای زمستان بودم،
گرمای تو را احساس کردم.
تو کیستی؟
تو کیستی که زیبایی قطرات باران،
به تو می ماند،
که صدای دلنواز چکاوکها
به صدای تو شبیه است
و رایحه سرمست کننده گلهای بنفشه
به بوی تو می ماند
و سرمای تمامی زمستانها
مرا به یاد گرمای وجود تو می اندازد.
تو کیستی که گویی
تمامی لحظات عمر من با تو سپری می شود.
آری با تو! ای همیشه باقی.